در شمال وحشی
بر فراز قله ای عریان
صنوبری تنها ایستاده است
نرم نرمک به خواب می رود و آرام تکان می خورد
پیراهنی از برف به تن کرده است
بسان ردایی مقدس
و در خواب
در دشتی دوردست
آنجا که خورشید طلوع می کند
نخلی زیبا را می بیند
که تنها و غمگین بر صخره ای سوخته روئیده است
+ نوشته شده در ساعت   توسط m.montashery
|