گاه برای درک ساختار و معنای روایی ـ فهم توالی زمانی یکسر نابسنده است. به مکالمه ای از نمایش عادل ها اثر آلبر کامو دقت کنیم:
کالیایف: نه برادر این حرف را نباید زد. خداوند کاری نمی کند ـ عدالت کار خود ماست. {سکوت} نمی فهمی؟ آیا حکایت دیمیتری قدیس را شنیده ای؟
فوکا: نه.
کالیایف: او با خداوند در بیابانی یخ زده وعده ی دیدار داشت . وقتی با عجله به وعده گاه می رفت دهقانی را در راه دید که ارابه اش به گل نشسته است. دیمیتری قدیس به او کمک کرد. گل و لای زیاد بود و باتلاق عمیق. یک ساعت تلاش کردند و چون کار تمام شد دیمیتری شتابان به وعده گاه رفت. خداوند اما دیگر آنجا نبود.
فوکا: خب؟
کالیایف: خب. همواره کسانی هستند که دیر به وعده گاه می رسند چون ارابه های بسیار به گل نشسته اند و برادران زیادی نیازمند یاری اند.
با توجه به منطق روایت داستانی "کلود برمون" که در قالب نشانه ها و شکل متن بدان پرداخته است ـ معنای حکایت کالیایف یعنی دگرگونی از راه تبدیل لحظه ی نخست به لحظه ای دیگر درک نمی شود . حتی با وجود اینکه در متن گذر زمان به دقت تصریح شده است و مساوی است با یک ساعت اما معنای حکایت برای فوکا (و برای تماشاگران یا خوانندگان نمایش کامو ) ناروشن باقی می ماند. معنا وابسته است به یکجا گرد آمدن تمامی عناصر . یعنی حکم نخست کالیایف و حکایت دیمیتری قدیس با هم به " پیکربندی معناشناسیک" می رسند. اینجاست که رها از ساحت زمانمند حکایت به معنایی که شاید مورد نظر کالیایف باشد میرسیم. چیزی که می توان آن را "کلان ساختار معنایی" نامید .
فوکا با پرسیدن "خب؟" نشان می دهد که نتوانسته است زمان حوادث متن را به زمان خواندن متن گذر دهد(و چه بسا خواننده و تماشاگر نمایش نیز در این ناتوانی با او شریکند). پس او معنا را نشناخته است. توضیح آخر کالیایف یکی از معانی محتمل را طرح می کند . او تنها یکی از کلان ساختارهای معنایی محتمل را مطرح کرده است - یعنی گونه ای پیکربندی معنایی به دست داده است که منطق آن از نظم متوالی زمان فراتر می رود . این معنای غیرنهایی و ناقطعی ـ پیوندی است با هرمنوتیک مدرن ادبی که ریشه در آرای "بارت" و "تودورف" دارد که بنا بر آن معنای نهایی نه اینکه دست یافتنی نیست بل اساسا وجود ندارد .
