تبليغاتX
زیباشناخت - امیلی دیکنسون Emily Dickinson

زیباشناخت

من تنها در صورتی میتوانم از محبت خداوند که هر بامداد تازه میشود سخن بگویم که خود هر بامداد تازه شوم

The skies cant keep their secret

They tell it to the hills

The hills just tell the orchards

And they -the daffodils

A bird -by chance -that goes that way

Soft overhears the whole

If I should bribe the little Bird

Who knows but she would tell

I think I wont-however

Its finer -not to know

If Summer were an Axiom

What sorcery had snow

So keep your secret -Father

I would not-if I could

Know what the Sapphire Fellows do

In your new -fashioned world

آسمان ها نمی توانند رازشان را نگه دارند

به تپه ها می گویند-

تپه ها فقط به باغ ها-

و آنها به نرگس ها

پرنده ای که گذارش از آنجاست

همه چیز را آرام می شنود-

مرغک را رشوه ای اگر دهم

چه بسا که برایم بازگوید

اما بهتر که چنین نکنم-

ندانستن خوشتر است-

اگر تابستان یک اصل مسلم بود

دیگر برف را چه فسونی بود ؟

پس رازت را نگه دار ـ ای پدر

همان بهتر که ندانم

که این یاران فیروزه ای به چه کارند

در جهان نوساخته ات !

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط m.montashery  |