تبليغاتX
زیباشناخت

زیباشناخت

من تنها در صورتی میتوانم از محبت خداوند که هر بامداد تازه میشود سخن بگویم که خود هر بامداد تازه شوم

ا
آن چه در آلمانی با sorge بیان می شود به واژه لاتین cura باز می گردد که ریشه ی اصلی واژه ی care در زبان انگلیسی هم هست. cura به هر دو معنای مراقبت و دلواپسی به کار می رفت. هایدگر در بند 42 هستی و زمان به این اسطوره رومی اشاره می نماید.

کورا به عنوان الاهه ی تیمار و مراقبت به منزله سندی پیشاهستی شناسانه است که هستی دازاین و تعلق او را به تیمار و مراقبت و دلواپسی در بردارد . این تعلق در داوری ساتورن  خدای زمان  مابین ژوپیتر و کورا و الاهه ی زمین آشکار می شود و وضعیت بنیادین او بستگی تامی به ساختار در اساس دوتایی طرح اندازی پرتاب شده دارد. (مراقبت/دلواپسی). این منش پیشاهستی شناسانه ی گوهر دازاین در این اسطوره آن نوع هستی را روشن می کند که بر اقامت زمانی اینجهانی حاکم است. و "آزاد هستن" دازاین در گرو طرح اندازی های وی و در راستای پرتاب شدگی او به دل موقعیت هاست. در سایه ی تیمارداشت و دلواپسی کوراست که دازاین تا مرگ می زید .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط m.montashery  | 

شعری از آلن سیگر

پرونده جنگآلن سیگر متولد 1888، زمانی که این عکس را گرفت 24 ساله بود و دانشجوی دانشگاه هاروارد. 6 سال بعد روز 4 ژوئیه 1916 در سنگر مبارزه علیه دشمن، وعده‌ی ملاقات خود را با مرگ داشت.‌ سیگر  دو سال را در لژیون خارجی فرانسه خدمت کرد. او به عنوان شهروند امریکایی نمی‌توانست به ارتش فرانسه بپیوندد و راهی جز ثبت نام در هنگ سربازان خارجی نداشت زیرا امریکا هنوز وارد جنگ علیه قوای مرکزی نشده بود.
بعد از فارغ‌التحصیل شدن از هاروارد در 1910 برای مدت دو سال در دهکده‌ی گرینویچ زیست و همه‌ی وقت خود را صرف خواندن و نوشتن کرد. اشعاری که او در آن دوران و بعدها در جبهه‌ی جنگ نوشت تا سال 1917 یعنی یک سال بعد از مرگش به چاپ نرسید. در همان سال اشعارش در  نشریه‌ی Egoist توسط تی. اس. الیوت شاعر نام‌دار قرن بیستم چنین  نقد شد:
"آلن سیگر شعرش را جدی می‌گرفت و وقت بسیاری صرف آن می‌کرد. کارهای او خوب شناخته و پرداخته شده‌اند. توجه بیش از حد این شاعر به شکل ظاهری شعرش که به شدت در برابر سنت‌شکنی مقاومت می‌کرد و در بند وزن و قافیه می‌ماند ناشی از فرم‌گرایی ادبی نبود. کسی که او را از نزدیک می‌شناخت می‌توانست قسم یاد کند که وی جز به نفس شعر و قداست کلام نمی‌اندیشید و تا آخرین لحظه‌ی زندگی خود شاعر زیست."
 
***
 
آلن سیگروعده‌ی دیدار

مرا وعده‌ی دیداری‌ست با مرگ
در سنگری فرو ریخته
هنگامی که بهار با سایه‌ی روح‌بخش خود باز می‌گردد
و عطر شکوفه‌های سیب، هوا را می‌آکند.

مرا وعده‌ی دیداری‌ست با مرگ
هنگامی که بهار روزهای آبی و آفتابی‌اش را باز می‌گرداند.
شاید او دستم را در دستانش بگیرد
و به قلمرو تاریکش بکشاند
شاید راه بر نفس‌هایم ببندد
و نگاهم را خاموش گرداند
یا شاید من از برابرش بی‌اعتنا بگذرم.

مرا وعده‌ی دیداری‌ست با مرگ
در دامنه‌ی ترسناک تپه‌ای ویران
هنگامی که سال نو می‌شود
و نخستین جشم‌انداز پر گل رخ می‌نماید.

به راستی چیست زیباتر از خفتن بر بستری از ابریشم
لبریزِ تمنا
سرمستِ باده‌ی نگاه و آغوش یار؟

اما مرا به نیمه‌شبان وعده‌ی دیداری‌ست با مرگ
در شهری جنگ زده و شعله‌ور
هنگامی که بهار به شهر ما کوچ می‌کند
و من به شرافتم سوگند
که در لحظه‌ی مقرر، در میعادگاهم خواهم بود.
 
* Alan Seeger
+ نوشته شده در  ساعت   توسط m.montashery  |