تبليغاتX
زیباشناخت

زیباشناخت

من تنها در صورتی میتوانم از محبت خداوند که هر بامداد تازه میشود سخن بگویم که خود هر بامداد تازه شوم

در شمال وحشی

بر فراز قله ای عریان

صنوبری تنها ایستاده است

نرم نرمک به خواب می رود و آرام تکان می خورد

پیراهنی از برف به تن کرده است

بسان ردایی مقدس

و در خواب

در دشتی دوردست

آنجا که خورشید طلوع می کند

نخلی زیبا را می بیند

که تنها و غمگین بر صخره ای سوخته روئیده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط m.montashery  | 

یک (طرح) نقاشی پل کله به نام Angelus Novus (فرشته ی نو) فرشته ای را نشان می دهد که انگار می خواهد از چیزی بگریزد که یکسر گرفتار اندیشیدن بدان است. چشم هایش می درخشند  دهانش باز است  بال هایش گشوده اند. این گونه می توان فرشته ی تاریخ را تصویر کرد. صورتش به سوی گذشته برگردانده شده است. آنجا که ما رشته ای از رویدادها را می بینیم . او شاهد فاجعه ای یکه است که ویرانه ها را روی هم تلنبار و همه چیز را پیش پای او پرتاب می کند. فرشته مایل است که بماند  مرده ها را بیدار کند و هر چیز ویران را بازسازد . ولی توفانی که از جانب بهشت می وزد با چنان شدتی گرد بال هایش می پیچد که دیگر نمی تواند آن ها را ببندد. این توفان به شکل مقاومت ناپذیری فرشته را به سوی آینده ای پیش می راند که پشت بدان دارد. در همین حال ستون ویرانه ها در برابرش سر بر آسمان می کشد. این توفان همان است که ما توسعه اش می خوانیم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط m.montashery  | 

نمی دانم . واقعا نمی دانم. نمی دانم چه اتفاق لعنتی ای زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد. شاید تنها چیزی که فکر می کنم ارزش گفتن داشته باشد این است که در سیزده سالگی عاشق شدم. از سن خودم جلوتر بودم. پدرم خیاط بود. عادت داشت صبح ها خیلی زود بیدار شود و سر کار برود. یک روز پایین آمد و من را دید . ساعت شش و نیم صبح بود. من توی آشپزخانه پشت میز نشسته بودم و شعرهای عاشقانه می نوشتم. تقریبا داشتم گریه می کردم. با فریاد گفت : "داری چی کار می کنی؟". گفتم :" نمی دونم پدر . نمی دونم دارم چی کار می کنم. " نوشته هام را برداشت و شروع کرد به خواندن. بعد آن ها را به من پس داد و دستی به سرم کشید و رفت . بعدها هیچ وقت در باره ی آن قضیه چیزی نگفت . نگفت :" اون مزخرفات رو بریز دور ." یا چیزی شبیه این. فهمیده بود عاشق شده ام و دارم درد عشق را تجربه می کنم. به خاطر این کارش همیشه دوستش داشتم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط m.montashery  | 

گاه برای درک ساختار و معنای روایی ـ فهم توالی زمانی  یکسر نابسنده است. به مکالمه ای از نمایش عادل ها اثر آلبر کامو دقت کنیم:

کالیایف: نه برادر این حرف را نباید زد. خداوند کاری نمی کند ـ عدالت کار خود ماست. {سکوت} نمی فهمی؟ آیا حکایت دیمیتری قدیس را شنیده ای؟

فوکا: نه.

کالیایف: او با خداوند در بیابانی یخ زده وعده ی دیدار داشت . وقتی با عجله به وعده گاه می رفت دهقانی را در راه دید که ارابه اش به گل نشسته است. دیمیتری قدیس به او کمک کرد. گل و لای زیاد بود و باتلاق عمیق. یک ساعت تلاش کردند و چون کار تمام شد  دیمیتری شتابان به وعده گاه رفت. خداوند اما دیگر آنجا نبود.

فوکا: خب؟

کالیایف: خب. همواره کسانی هستند که دیر به وعده گاه می رسند  چون ارابه های بسیار به گل نشسته اند و برادران زیادی نیازمند یاری اند.

با توجه به  منطق روایت داستانی "کلود برمون"  که در قالب نشانه ها و شکل متن بدان پرداخته است ـ معنای حکایت کالیایف یعنی دگرگونی از راه تبدیل لحظه ی نخست به لحظه ای دیگر  درک نمی شود . حتی با وجود اینکه در متن گذر زمان به دقت تصریح شده است و مساوی است با یک ساعت  اما معنای حکایت برای فوکا (و برای تماشاگران یا خوانندگان نمایش کامو ) ناروشن باقی می ماند. معنا وابسته است به یکجا گرد آمدن تمامی عناصر . یعنی حکم نخست کالیایف و حکایت دیمیتری قدیس با هم به " پیکربندی معناشناسیک" می رسند. اینجاست که رها از ساحت زمانمند حکایت به معنایی که شاید مورد نظر کالیایف باشد  میرسیم. چیزی که می توان آن را "کلان ساختار معنایی" نامید .

فوکا با پرسیدن "خب؟" نشان می دهد که نتوانسته است زمان حوادث متن را به زمان خواندن متن گذر دهد(و چه بسا خواننده و تماشاگر نمایش نیز در این ناتوانی با او شریکند). پس او معنا را نشناخته است. توضیح آخر کالیایف یکی از معانی محتمل را طرح می کند . او تنها یکی از کلان ساختارهای معنایی محتمل را مطرح کرده است - یعنی گونه ای پیکربندی معنایی به دست داده است که منطق آن از نظم متوالی زمان فراتر می رود . این معنای غیرنهایی و ناقطعی ـ پیوندی است با هرمنوتیک مدرن ادبی که ریشه در آرای "بارت" و  "تودورف" دارد که بنا بر آن معنای نهایی نه اینکه دست یافتنی نیست  بل اساسا وجود ندارد .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط m.montashery  |