The skies cant keep their secret
They tell it to the hills
The hills just tell the orchards
And they -the daffodils
A bird -by chance -that goes that way
Soft overhears the whole
If I should bribe the little Bird
Who knows but she would tell
I think I wont-however
Its finer -not to know
If Summer were an Axiom
What sorcery had snow
So keep your secret -Father
I would not-if I could
Know what the Sapphire Fellows do
In your new -fashioned world
آسمان ها نمی توانند رازشان را نگه دارند
به تپه ها می گویند-
تپه ها فقط به باغ ها-
و آنها به نرگس ها
پرنده ای که گذارش از آنجاست
همه چیز را آرام می شنود-
مرغک را رشوه ای اگر دهم
چه بسا که برایم بازگوید
اما بهتر که چنین نکنم-
ندانستن خوشتر است-
اگر تابستان یک اصل مسلم بود
دیگر برف را چه فسونی بود ؟
پس رازت را نگه دار ـ ای پدر
همان بهتر که ندانم
که این یاران فیروزه ای به چه کارند
در جهان نوساخته ات !

هولدرلین در شعر "نان و شراب" می پرسد: "شاعران در دوران عسرت به چه کار آیند؟..." ما که به سختی این پرسش را درک می کنیم چگونه می توانیم پاسخی برای آن داشته باشیم؟